تبليغاتX
یک نفر زیر چتر آسمون

از وبلاگ logfar

+ نوشته شده در ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مسعود |

می گن یک آقای تو خونشون یک مرغ عشق داشت. به محض اینکه آقا میومد تو خونه، مرغ عشقه بلند و خوشگل واسش می خوند. مرد هم در جواب احساسات اون پرنده میومد کنار قفسش باهش با خنده و شادی بازی می کرد. از قضا ۲۲بهمن فرار رسید و تو اون شلوغی ها یک اسلحه به دست این مرد افتاد. از روز بعد که مرده میومد خونه و مرغ عشق شروع می کرد به خوندن. مرد میومد کنار قفس و بلند می گفت: خفه!

+ نوشته شده در ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط مسعود |

به همين سادگي! چه كسي هست كه بتواند خبري درباره درگذشت يا ازدواج بازيگر نقش يانگوم را در نشريه‌اي ببيند و حتي با فرض اينكه حدس بزند نويسنده اين مطلب با انتخاب اين تيتر با او شوخي كرده ، قصد دارد براي خواندن ادامه مطلب فريبش دهد و ... اما از آن بگذرد؟! همين كه تا اينجاي نوشته را دنبال كرده‌ايد يعني اينكه روش نگارنده براي جلب توجه شما براي رسيدن به هدفش از اينگونه آغاز كردن نوشته‌ي خود جواب داده است. مي‌توانيد تعجب كنيد يا ناراحت شويد اما به‌تان برنخورد. شايد نكته مورد نظر من آنقدر مظلوم واقع شده كه به اين روش البته غير مرسوم متوسل شدم . كلاهتان را قاضي كنيد و بگوييد اگر از همان ابتداي مطلب مي‌گفتم كه مي‌خواهم درباره شعر و شاعر بنويسم و تيترم را هم از آن موضوع انتخاب مي‌كردم ، جايي كه الان هستيد، بوديد يا در نوشته و صفحات ديگر ؟! 

          

خبر درگذشت قيصر امين پور را شنيديد؟ مي‌دانيد كه بود؟ ترانه زيباي نيلوفرانه كه عليرضا افتخاري عزيز خوانده را كه حتما شنيده‌ايد . مي‌دانيد ترانه سرايش كه بود؟!. حالا ديديد؟! . چرا امروز مردم سرزميني كه بخش عمده‌اي از بزرگي و افتخار خود در دنيا را مديون شعرا و شعر و ادب خود است ، اينگونه با آن بيگانه است كه شعرا و ترانه سرايان خود را فقط بايد به واسطه شهرت و محبوبيت خواننده‌ي كه آن را خوانده و يا از تيتراژ پاياني سريالهاي تلويزيوني بشناسد . ملتي كه مولانا و حافظ و سعدي و... را به خوبي به خاطر مياورد و مي‌شناسد، آيا هيچگاه به اين نكته فكر كرده است كه وضعيت امروز بناي استواري كه آن بزرگان در اين سرزمين برجاي نهادند اكنون در چه وضعيتي است . ميراث داران امروز شعر ما چه كساني هستند. اگر از شعراي معاصر از شما بپرسند ، آيا به جز نيما يوشيج و سهراب سپهري - كه باز هم بزرگاني متعلق به گذشته نزديك هستند - شاعر يا شاعره‌اي را به خاطر مياوريد. آيا هيچگاه شده است كه شعري از آنان را خوانده و يا شنيده و به خاطر سپرده باشيد؟! . در وضعيتي كه تمامي اوقات خود را لبريز كرده‌ايم از تماشاي سريالهاي تلويزيوني ، ماهواره و شنيدن موسيقي از گوشي موبايل و در موارد بسيار خاص، رفتن به تياتر، كنسرت موسيقي، سينما، نمايشگاه و ... ، آيا مي‌دانيم كه اتفاقا تنها بخشي از حوزه فرهنگ كه همراه شدن با آن نياز به هيچ گونه ابزار و وسيله‌اي ندارد، در هرمكان و وضعيتي قابل دسترسي است و حتي از بعد حفظ سلامتي جسمي و نه فقط روحي خود و فرزندانمان بدون هيچ گونه ناراحتي از عوارض ناگزير بينايي، شنيداري ناشي از استفاده از آن در گذر از سالها، مي‌توانيم از آن نه تنها بياموزيم كه بسيار بيشتر لذت ببريم و حظ كنيم ، هماني است كه بيش از هر يك از هنرها از ماست و ما بيش از تمامي آنها با آن بيگانه؟! . درگذشت بزرگ شاعري چون قيصر امين پور اگرچه ضايعه‌اي بسيار دردناك براي شعر و فرهنگ ايران بود اما به طور حتم بركتي بسيار نيز از خود به جاي گذارد . چراكه شايد از معدود دفعاتي بود كه فرد درگذشته، چهره‌اي سينمايي يا تلويزيوني نيست اما اينگونه كنجكاوي همه افراد و در هر قشري درباره خود، كه خود او ، همانا شعر ماست را برانگيخت و سپس دريغ و تاثر برجاي گذاشت.

 سوالهايي كه پس از انتشار خبر درگذشت او ، درباره كارش، آثارش و ... بارها و بارها شنيديم يا پرسيديم را به خاطر داريم . مردمي كه شعر و شعراي خود را در بمباران بي‌امان امواج مغناطيسي از ياد برده بودند بار ديگر به خاطر آوردند آنچه را كه بسيار دارند و از آن، چه بسيار و ناباورانه غافل هستند.

(نشریه همشهری مسافر)

+ نوشته شده در ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط مسعود |

مرد جوانی مخفیانه جایی از زنان را دید می زد! بعد از مدتی عده ای آدم فروش راپورت او دادند و ۱۱۰ او را گرفت و نزد قاضی برد. قاضی حکم کرد که او را ۱۲۰ضربه شلاق بزنند. پسر متعجب شد و گفت: ای قاضی! این حکمی که تو به من دادی آیا در حد حکم یک زن فاحشه نیست؟ قاضی گفت: حکم زن فاحشه از تو بسیار کمتر است، چرا که او وقتی کاری را می کند همانقدر که لذت می برد، درد هم می کشد ولی تو فقط لذت بردی بدون درد!

یک عکس بی ربط

بعد از مدتی دوباره مرد جوان را گرفتند و نزد قاضی بردند. قاضی گفت: ظاهرا تو آدم نشدی و مقصر من هستم که حکم خوبی ندادم. اینک حکم می کنم تا یکسال در جوار پیرزنان ۹۰سال به بالا همدمی کنی تا هم لذت آن نگاه به زنان جوان را فراموش کنی و هم با ایجاد لذت برای پیرزنان ثوابی کرده باشی!

+ نوشته شده در ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط مسعود |

                             

 ماهی شده بود باورش
توراگه بندازن سرش؛ 

ميشه عروس ماهي‌ها
شاه ماهي ميشه همسرش؛

 ماهيه باورش نبود
 تور اگه بندازن سرش؛

 نگاه گرم ماهي‌گير
 
ميشه نگاه آخرش...

+ نوشته شده در ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط مسعود |

توی این دنیای نامرد یک دختر و پسر بودند که خیلی همدیگه رو دوست داشتن، ولی یه مشکل وجود داشت و اون اينکه دختره نابینا بود... دختر همیشه به پسر می گفت که من اگه چشم داشتم واسه همیشه با تو می موندم آخه اینجوری که من نابینایم تو هم اذيتی!
              
 یه روز یک نفر پیدا شد و چشماشو داد به دختر، دختر وقتی بینا شد دید که پسره هم نابینایه! واسه همین گذاشت و رفت و به پسره گفت من دیگه باهت نمی مونم، تو منو نمی بینی٬ وقتی دختره داشت می رفت پسر فقط یه چیز گفت: مواظب چشمای من باش!

+ نوشته شده در ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مسعود |

ای کاش از دست من ناراحت نشده باشی...
می دونم که خیلی صریح و رک گفتم ولی دیگه نتونستم ولی بدون که هنوز 

                  دوستت دارم

+ نوشته شده در ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط مسعود |

دیگه نه کسی رو دوست دارم، نه می خوام کسی منو دوست داشته باشه
نه عاشق کسی هستم، نه خوشم میاد کسی به من عشق بورزه

از این به بعد من خود خودمم

+ نوشته شده در ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط مسعود |

خوش به حال دیوونه
                که همیشه خندونه
                                از تموم زندگی 
                                         روش و بر می گردونه

+ نوشته شده در ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط مسعود |

اگه واقعا براتون مهمه که دلیل مرگ ۲۲نفر از دانشجویان رو در راه سفر به مناطق جنگی (راهیان نور) بدونید؟ با حوصله بشینین و این مکالمه که بین عموی یکی از متوفیان و یک مسول ارشد رد و بدل شده رو بخونید:

*عمو      *مسوول ارشد

- می دونید این سال چندمه که داره همچین اتفاقی میفته؟

- خوبه خودتون می گین: اتفاق، خب اتفاقه دیگه، میفته!!!

- خب عزیز دلم اتفاقی که می شه جلوشو گرفت چرا باید بزاریم بیفته؟

- نه خیر آقا! اصلا نمی شه جلوشو گرفت وگرنه ما خودمون اینکا رو می کیردیم

- آقا انگار اصلا واسه شما مهم نیبست که ۲۲ تا جوون سر حال تو آتیش سوختند؟

- چرا آقا مهمه! اما چاره چیه؟ اتفاقی که افتاده

- خب شما می دونید که درصد خطر در سفر با قطار خیلی کمتر از مخاطرات سفر با اتوبوسه؟

- بله که می دونیم، مگه ما نفهمیم؟

- نه خیر، بنده قصد جسارت نداشتم اما میگم یکم پول از اینها بیشتر می گرفتین، با قطار می بردین

- آقای محترم شما نمی خواد به ما کار یاد بدی! بردن با قطار دو تا مشکل بزرگ داره؛ اول اینکه ممکنه پول بیشتری بخوایم و یه عده کثیری نیاین! دوما: اگه با قطار بریم که نمی تونیم سر راه بریم حرم آقا!

+ نوشته شده در ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط مسعود |